|
ای که دنیایش تو هستی قلب پر مهرم شکستی آمدی جایم گرفتی در کنار او نشستی کاش من جای تو بودم . قصّه می گوید برایت از امید و آرزوها می نشیند روبه رویت با نگاهی پر تمنا . می نشینی در کنارش آن شب خوب عروسی شادی از آوای تبریک آن سرور و دیده بوسی در عقیق دیدگانت می نشیند نقش فردا می رود از شهر قلبت تک سوار درد و غم ها کاش من جای تو بودم
تو بزرگترین سئوا لی که تا امروز بی جوابست مثل خورشید ، مثل دریا تو صمیمیت آبی برای شستن جراحت ... تو را از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم تو را حس کردم در نبضم من تو را نفس کشیدم تو غائب همیشه حاضر تو را باید از که پرسید؟ تو را باید با چه سنجید؟
سوزنم، شعاع خورشيــد و نخم، رشته يِ بارون. پيشونيت آينه يِ نقره س، دو تا چشمات دو تا شمعدون. اي لبات برق و گيسات اَبر و چشات نم نم بارون! اي تـــو خواباي منو، مثل گيسات كرده پريشون، زندگي جنبشه، حتــي خوابيدن مشكله بي اون. شاعر:دكتر قدمعلي سرامي لطفا" این شعر رو تو وبلاگ خودتون کپی نکنید.باتشکر
سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5 ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجيبي بر كاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر كنيم و در لابلاي كوه هاي سر به فلك كشيده بهانه نمكي بخوريم. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو پرشياي جديد كه افتخار ملي است آغاز كنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن شيمي آسوده خاطر سفر كنيم. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز كنيم و عشقمان را با ساختمان از پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز كنيم و سقفش را ايزوگام شرق كنيم. و آن را با كاغذ ديواري نائين زينت دهيم وخانه را با فرش محتشم كاشان و ستاره كوير يزد رنگين كمان كنيم بيا تا دلهاي سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با خمير دندان داروگر 2 كه حاوي فلورايد است آغاز كنيم و عشقمان را با صداي بلند از دل دوو پخش جديد پارس پخش كنيم و اشكمان را با دستمال كاذغي نرمه پاك كنيم. بيا تا دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد
ميخواهم روزه بگيرم ، روزه سکوت ،روزه ديدن،روزه نفس کشيدن. وآن رو پر آب ميکنم پيرهن سپيدي به تن ميکنم پاهام رو توي آب ميزارم چقدر سرد درست به سردي قلبهاي يخي. موهام سيخ سيخ ميشه .ميخوام برگردم اما بايد شجاع بود توي آب ميخوابم آب ميون موهام رقص ميکنه و همه وجودم شناور ميشه. منتظر ميشم تا آخرين اتم اکسيژن ريه هم تموم بشه احساس سبکي ميکنم دارم پرواز ميکنم .دستي رو حس ميکنم نکند فرشته ها به سراغم آمده اند؟؟ يه حس توي مايه هاي آرامش دارم.يکي ميخواد من رو از اين روياي شيرين بيدار کنه صداشو ميشنوم ميگه: ديوونه برگرد محض رضاي عشق برگرد بوسه ها شو بر روي لبهام حس ميکنم . اکسیژن به ريه هام هجوم مياره. جنگ بين بودن و رفتن.امان از دست تو . باز روزه ام رو شکستي و من با عشق تو افطار کردم.
سلام یه خبر خوب داریم اگه گفتی ؟ خب زیاد فکر نکن بوسه ی مرگ ۱ ساله شده . از اینکه تو این ۱سال با ما همراه بودید و نظرها ی زیبایی برای ما گذاشتین واقعا ممنون دیگه نمیدونم چی بگم ..... راستی به مناسبت تولد وبلاگ آهنگ وبلاگم عوض کردیم .
آهای تو که به خوابی عمیق و سرد رفتی تو قلبا سبز موندی اگرچه زرد رفتی کنار خاطراتم با تو همیشه خند س طرحی که از تو دارم شبیه یک پرنده ست شب و روز پیش منی تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی هرجا که باشی خوبه روشن و بی غروبه غمی نداره تا ای به قلب تو بکوبه تو اوج هر بی کسی همیشه سبز و زنده بدون دلواپسی پر بزن ای پرنده شب و روز پیش منی تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی
چهلم است. کلی آدم سیاهپوش گلوله شده انددر یک تکه جا و از سرما میلرزندو فاتحه میخوانند. دست های من هم از سرما یخ زده و هیچ فکرنمیکردم بهشت زهرا اینقدر سرد باشد. میروم کمی آنسوتر و می ایستم توی آفتاب. نگاه میکنم تا انتهای قطعه-جایی که چهل روز پیش هزار حفره سیاه منتظر بلعیدن آدم ها بودند. حالا خاک هست و پلاکارد های کوچک قهوه ای که رویشان اسم کسانی نوشته شده است. آدم های دور و برمن هم به خاکی که روبه رو یشان است خیره شده اند. مامان بزرگ در قاب عکس میخندد.دلم برایش تنگ شده. دلم میخواهد یکی بیاید وسط جمعیت سیاه پوش و بگوید شوخی کردم بابا همش سرکاری بود. دلم میخوادبرم خونه ی مامان بزرگ و ببینمش که کنار بخاری نشسته و لبخند میزنه. اخرین باری که رفتیم خونه مامان بزرگ،دستمونو گرفت و گفت: بیاید بهم سر بزنید. ما دیگه عمرمون به دنیا نیست.از شما هم چیزی نمیخوایم جز همین سر زدن. ما رفتیم و روزی برگشتیم که مامان بزرگ دیگه اونجا نبود.
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیم و نمیدونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیم و چرا تو اول قصه همه دوسم می دارن وسط قصه میشه سر به سر من میذارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن می تونم مثه همه دو رنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودم و شیرین کنم می تونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز من مثل اونا یه دروغ گو می شم همیشه ورد زبونا یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم ؟ با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم؟ من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره ؟ توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟ وجود داره؟
سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت. صدایی گفت: ببخشید آقا! ساعت چنده؟ مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت: پنج با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد. جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند: بیا تو آقا . . . یه نفر جا داره! مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید: شما بفرمایید پدر جان! پیرمرد سوار شد. صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد. باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود ...
آموزش تقلب : تاريخچهي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانهي کودکان فلک بخت مکتب بود. ليک حسن از روي گشادي، چشمان چپش را بر روي ورقهي همزاد انداخت تا نکتي بس ارزشمند از ورقهي فوق الذکر، دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري زده شد. البته اين تقلب با روشهاي فوق العاده ابتدايي (البته در مقابل ترفندهاي کنوني) صورت گرفت. بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالاي ورقهي همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را دو در فرمود. زان پس تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. بدين ترتيب که گسترش يافت و مصاديقي متفاوت پيدا کرد. از جمله تقلبهاي رايج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زني، تقلب در بازي (که از آن به جر زني تعبير ميشود) را ميشود نام برد. حال روش هايي از تقلب در امتحانات را به نظرتان ميرسانيم: روش هاي نوشتاري: 1- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش و... 2- نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دختر جلويي و... 3- نوشتن روي دستمال دماغي، پاکت نامه و... 4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در سوراخهاي مختلفي از جمله دماغ، دهن، فک پايين، دريچهي آئورت و ... روش هاي با کلاسي: 1- استفاده از ماشين حسابهاي مهندسي 2- استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس روش هاي جوادي: 1- خر نمودن يک فقره بچه خرخون 2- خم کردن سر به روي ورقهي طرف به صورت تابلو. 3- روش بويايي:خودتان ماسک بزنين و يک بوي گند از خودتان در بکنين تا مراقب، جرات نزديک شدن به شما را نکند. 4- روش شيميايي:بدين معني که مراقب را با انواع و اقسام مواد شيميايي از هستي ساقط کنيد و بعد با خيال راحت دست به کار شويد. توجه: اگر در اين امر تبهر کافي نداريد اصلا سمت اين کار نرويد که عواقبي جز ضايع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد
زندگیم با بودنت درست مثه بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک هما جون تولدت مبارک
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند ومن گریان و نالانم ومن تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد ومن دریای پر از اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هردم با نسیمی میشود برگی جدا از او ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. او گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: ما خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
سلام... نمی دونم چهار شنبه سوری به شما خوش گذشت یا نه اما اینجا یعنی آریاشهر زیاد خوب نبود آخه مامورا ریخته بودن و به همه گیر می دادن پسرام شعار می دادن (حکومت اسلامی نمی خوایم نمی خوایم ) خلاصه یه جورایی تموم شد ....... ولی در کل باحال بووود .
زمزمه ميكني: دوستت دارم عجيب منطقيست همهچيز تنها كاش
هم خونه ی من ای خدا از من دیگه خسته شده کتاب عشق ما دیگه خونده شده بسته شده خونه دیگه جای غمه اون داره از من دور میشه این خونه ی قشنگ ما داره برامون گور میشه
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود يعني فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم . . . . . . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم.
یک اتاقک شیشه ای معلق در فضای سیاه و بی انتها. باران سیاه قیر مانند بی امان به شیشه میکوبد در سکوت مطلق. سکوت مرگباریست. و انسانی نشسته در اتاق. فرورفته در اعماق افکاری مرگبارتر از سکوتش. و باز اتاق شیشه ای معلق در تاریکی. و باز انسان انسانی خالی ترو برهنه تر از اتاق شیشه ای. سر برده در گریبان. مرد از جای بر میخیزد.فریاد میکشد:اه خدایا اسیرم. و باران سیاه زشت همچنان دیوانه وار میبارد. به طرف دیوار شیشه ای حرکت میکند و همچنان فریاد میکشد.گویی دستی نا مریی او را شکنجه میدهد. مشتانش را با تمام نیرو به دیوار میکوبد و فزیاد میکشد. و سکوت و تاریکی و باران سیاه همچنان بر لحظه های پر هراس مرد میتازند. او اسیر است؟ آری در کجا؟ در زندان عشق و نا میدی جرمش چیست؟ عشق و محکوم است به رنج و درد ابدی. و باز اتاق شیشه ای و سکوت و باران سیاه وتاریکی مطلق. مرد گوشه ی اتاق مینشیند و سر درمیان زانوانش فرو میبرد. تا ابد. مرگ مگر ازادی بخشش باشد.
اگه اون که دوس داري يه بار تورو گذاشت و رفت دفتر خاطره ها رو ناتموم گذاشت و رفت تو بودي چي کار مي کردي؟ اگه اون که دوس داري عشقت رو بازي بگيره تو واسش بميري اما اون خودشو بگيره تو بودي چي کار مي کردي؟ تو بودي چي کار مي کردي؟اگه عشقت رو مي باختي اگه با يه دنيا غصه تو دلت قصري مي ساختي تو بودي چي کار مي کردي؟اگه قلبت رو مي شکستن اگه با لجبازي و قهر در عشق و روت مي بستن قلب من عاشق ترين بود ولي تو اونو شکوندي قدرش رو تو ندونستي تو پاي عشقش نموندي اگه يکي باز با حرفاش بزنه عشقتو فرياد ندونه اگه که رفتش به سر دلت چي مياد تو بودي چي کار مي کردي؟ اگه ببيني روزي عشقته که رفته از ياد ببيني عشق ساده دلت رو داده بر باد تو بودي چي کار مي کردي؟ تو بودي چي کار مي کردي؟اگه تورو حقير مي شمردن جلوي هر کس و نا کس آبروت رو بد مي بردن تو بودي چي کار مي کردي؟ اگه زندگيت سراب شه آسمون مث يه بختک بياد و سرت خراب شه
محرم ماه ایثار و از جان گذشتگی است. ماه عشق و شور و فریاد است . ماه سر افرازی بر فراز نیزه ها ست. ماه آمیختن با خون و آمیختن با عشق است.
خم شدواون رواز زمین برداشت خاکی شده بود سنگین و داغ هم بود... در حالی که می تپید گفت: چند ماهه پیش وقتی با همه وجودش احساس سرما و تنهایی می کرد خدا منو سر راهش گذاشت و تا امروز با گرمای من زندگی می کرد... اما کم کم گذشتش رو از یاد برد و منو اینجا گذاشت و رفت ... تو که منو برداشتی میدونی که هر قلبی نمی تونه یه عشق همیشگی رو توی خودش جا بده؟؟؟
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته، . |